ماهان  و مازیارماهان و مازیار، تا این لحظه: 19 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

خاطرات یک مادر

تفاوت دید ادمها نسبت به مسائل

چند روزی درگیر یک مسئله خانوادگی بودیم چون تعداد نسبتا بالاست نظرها هم زیاد بود اما امروز به مورد جالبی برخوردم ... مشکل بین یک زن و مرد عقد کرده جوون تو خانواده بود که همه ما فقط چون نظر یک نفر رو شنیده بودیم رای به طلاق و جدائی دادیم فارغ از اینکه بابا بذاریم طرف مقابل هم حرفشو بزنه خلاصه این وسط  فقط دو سه نفر رای به ادامه زندگی دادن اما ی ادم عاقل پیدا شد که با حرفاش که اکثرا منطقی و عقلانی  بود مانع از این جدائی شد و خدا رو شکر میکنم کاش ما ادما بجای قضاوتهای زود خودمون ی خورده بهم فرصت بدیم و حرف همو بشنویم  من با شنیدن حرفای یکطرف دعوا تنها چیزی که تو ذهنم میومد فیلم  اگه اشتباه نکنم دو زن با بازی نیکی کریمی...
24 شهريور 1392

روزهای تکراری و کسل کننده

نمیدونم همه ادما این مشکلو دارن یا من به بحران خوردم خوب که فکر میکنم میبینم زندگیم پر از بی هدفیه :)) یعنی هر روز بیخود داره طی میشه چند شب پیش ی سریال دیدم (کوزی گونی) مادر خانواده با وجود دو تا پسر مث من و یک عدد همسر شب تولد تنها مونده بود و بیچاره به شراب خوری رو اورد کلی دلم براش سوخت اما خوب که نگاه میکنم میبینم اصلا بعید نیست در اینده ی روزی به خودم بیام که تنهاتر از این باشم بخاطر ازدواج و بچه داری از کلی علائقم گذشتم مثلا رشته نقاشی خوندم اما سالهاست دست به قلم نبردم  یادش بخیر قدیماااااااااااااااا چقدر خوش گذروندم همه لحظه هاش عالی بود مخصوصا روزهائی رو که با س و ا م گذروندم بهترین روزهای زندگیم بود کلی پیاده روی میکردیم&n...
20 شهريور 1392

کاش زندگی تکرار داشت (بیاد مادر عزیزم )

دوران کودکی فقط به بازیگوشی و درس گذشت تا وقتی اومدیم بفهمیم دنیا چه خبره و کی به کیه یکی از بدترین سرنوشتها برام رقم خورد خیلی سخته که صبح بخوای عزیزتو بیدار کنی اما متاسفانه ببینی که به خواب ابدی و نازش فرو رفته و تو رو برای همیشه ترک کرده لعنت به ماه اسفند که بدترین خاطره زندگیمو رقم زد هیچوقت اون صحنه رو نمیتونم فراموش کنم همیشه مثل یک نوار ویدوئی جلو چشام رژه میره  فقط 19 سال سن داشتم و همیشه همه چی محیا بوده غذا لباس تمیز فقط مصرف کننده بودم و  هیچوقت حتی برای ثانیه ای به همچین روزی فکر نکرده بودم  اصلا چرا باید بین اینهمه ادم خدا زورش به مامان من برسه اصلا خدا تو عدالت هم داری اصلا وجود داری ! اینها همه حرفائی بود ک...
18 شهريور 1392

تولد دو سالگی مازیار باب اسفنجی

جشن کوچیک تولد مازیار که با یک روز تاخیر برگذار شد اما جاااای همه دوستان خالی خوش گذشت  داداشی ها  پارمیس ... ماهان ... مامان   ...پسردائی مهدیار .. نیکان جون 7 ماهه و مازیار  کلاههای بن تن رو هم یگانه جون مامی نیکان زحمتشو کشیده بود دستش درد نکنه  بابا مهران و پسرا و عمو سیاوش و زهرا جون دستشون هم درد نکنه بابت کادوهای قشنگشون   ...
15 شهريور 1392

سلامی به افتاب

بنام خالق هستی بخش  ماهها و شاید سالهاست که تصمیم به باز کردن این وبلاگ داشتم و بعلت تنبلی و پائین بردن سرعت نت مقدر نشد امــا امروز عزمم رو جزم کردم تا بطور جد این وبلاگ رو پیگیری کنم و خاطرات روزانه خودم که تشکیل شده از یک زندگی 4 نفره که شامل یکعدد همسر مهربان و خونسرد   مهران جان و پسرهای گلم ماهان و مازیار  هست  را بنگارم .  به امید تــــــــــــــــــــــو  8/6/1384 شروعی تازه برای من و مهران بود و هنوز به چم و خم زندگی اشنا نبودیم که لطف خدا شامل حالمون شد و یک هدیه اسمونی ناز بعنوان کادوی عروسی برامون فرستاد   البته این کادو اولش شوک بزرگی بود امــــا خیلی زود باهاش کنار اومدیم و ...
15 شهريور 1392
1